محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

محمد مهدی عشق مامان و بابا

اولین نوشته

سلام عزیزم این عکس مال زمانیه که شما یازده روزت بوده برده بودیمت دکتر برای سنت کردنت .همچین ژست گرفته بودی که انگار میدونستی میخوایم ازت عکس بگیریم                            گلم چندتا عکس از کوچولوییت برات میذارم .تو این عکس حدودا یک ماهه بودی                        در این عکس حدودا بیست روزه بودی                  ...
10 شهريور 1391

هنرهاي جديد ني ني

سلام گل پسر خوبي ؟مامان اميدوارم الان كه داري اين نوشته رو ميخوني سلامت خوشحال و موفق باشي . عزيزم چند روزيه كه ياد گرفتي به پهلو بخوابي بدون كمك من ،قبلا فقط به كمر ميخوابيدي.ولي چند شب پيش با صداي غر زدنت بيدار شدم ديدم به پهلو خوابيدي دهنتم باز كردي و غر ميزني كه اي مامان خوابالو من شير ميخوام بيدارشو.گلم نميدوني چقدر خوشحال شدم اخه شباي قبل وضعيت خيلي فرق داشت هنر دوم پسري ديگه گردنتو خوب ميگيري و به اين ور و أنور نمي افته هنر سوم وقتي صدات ميكنيم به طرفمون برميگردي وبأ أون چشماي بچگونت نگامون ميكني وأي قربون أون قيافه ي بانمكت بشم ماماني عزيزم'گلم
9 شهريور 1391

خريد

سلام پسر گلم ديروز عصر براي اولين بار با هم رفتيم خريد حالا حدس يزن چي خريديم بله سه تا كتاب داستان ويك اسباب بازي ميدوني كدوم وكي از اسباب بازياتو ميگم ؟ مكعب هوش انوي كه چهارتا مكعب رنگي داره بعد خريد با هم رفتيم خونه ي مانان جون توهم حسابي خوابت مي أمد كمي شير خوردي و خوابيدي ولي هنوز پنج دقيقه نشده بود كه ديدم از اتاقي كه تو او نجا بودي صداي گريه مياد بله گلم بيدار شده بود ماماني خستت نكنم ديگه نخوابيدي كه نخوابيدي تا ساعت چهار صبح نميدوني من كه ديگه از خستكي داشتم غش ميكردم بابايي هم چشماش حسابي قرمز شده بود بالاخره بعده با يك فن مادرانه موفق شدم پسرمو بخوابانم ؛عزيزم نميدوني من وبابايي چقدر دوستت داريم امروز بردمت حمام حسابي تميز و دو...
6 شهريور 1391